تبلیغات
.: جامعه شناسان .::. Sociologists :. - انسان تک ساحتی...
.: جامعه شناسان .::. Sociologists :.

وبلاگ رسمی دانشجویان جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی ، ورودی 1387 ، 1388 و 1389

 

برداشتی هرچند به اجمال از کتابی شاید ایده آل گرا از هربرت مارکوزه...

هربرت مارکوزه در برلن به دنیا آمد و از جمله فلاسفه ای است که بعد از جنگ جهانی اول با محوریت اصالت بشری به تفکر پرداخته است. ناخشنودی او از رفتار ستمگرانه نازی ها ، مبانی انگیزه های اصولی انتقاد و پرخاشگری را در سالهای پس از جنگ دوم جهانی، نسبت به نظام سرمایه داری و جامعه ی صنعتی امریکا در اندیشه ی او پی ریزی کرده است.فاجعه ی روزگار هربرت مارکوز، به تحلیل رفتن انسانیت است، تبدیل شدن انسان به مقام تک ساحتی و تحت فرامین جهان تکنولوژیک است. گرفتاری انسان امروز از نظر مارکوزه توسعه ی تکنولوژی نیست بلکه شیوه ی بهره گیری از تکنولوژی است که باعث افزایش تولید بازدارنده یا تحمیل مصرف اجباری و زیان به آزادی و خودمختاری فرد بشری می شود ...

سخن مارکوزه به هیچ روی این نیست که از توسعه ی تکنولوژی باید کاست و بر ارزشهای معنوی بدانگونه که صوفیان پنداشته اند باید افزود...او در پی ایجاد نظاماتی در جوامع پیشرفته ی تکنولوژی است که از آن طریق ، آزادی فرد و خودمختاری انسان را نیروهای سرکوبنده و بازدارنده، نابود و متلاشی نسازند و به دیگر بیان در عرف جامعه ،انسان موجودی تک ساحتی تلقی نشود و منحصرا ارزش های مادی زمام مقدرات او را در دست نگیرند . او به کرات به آگاه سازی افراد در جهت مبارزه با سیطره ی بازدارنده تکنولوژی تاکید می کند ؛ چرا که نیل به این آگاهی در اندیشه ی فرد، نیروئی طرد کننده و منفی پدید می آورد که مبداء تفکر یا نظریه ی انتقادی اوست.استمرار اندیشه ی انتقادی به زعم مارکوزه سبب کشاکشی بین فرد و جامعه می شود که بر اثر آن سرانجام تحولی راستین در نهادهای جامعه نه در کمیت آنها بوقوع خواهد پیوست. این تحول راستین فرد بشری را به آرامش خاطر و آزادی رهنمون خواهد بود و در این شرایط فرایند تولید بر بنیان تامین نیازمندی های واقعی انسان ها و نه نیازهای کاذب و در جهت استثمار و بردگی آنها، استقرار می یابد و بر این اساس ، کار ،اوغات فراغت،مصرف کالاها،تحصیل علم و امور حیاتی دیگر ، در جهت بهبود زندگی واقعی انسانی و تامین نیازمندی های واقعی او گام برخواهد داشت.

مارکوزه رابطه ی منطقی نیروی تعقل را با نیازهای حسی و غریزی، تنها در جامعه ای آزاد که نفوذ و سیطره ی تکنولوژی، اراده و اختیار را از انسان ها نگرفته باشد، ممکن و میسر می داند. انسان تک ساحتی در جامعه ای بازدارنده و سرکوبگر و نه در جامعه ای آزاد ، پرورش یافته است. مارکوزه در پاسخی که به پرسش های گروهی از حاضران در کنفرانس دیدار جهانی می دهد، پا را از این هم نیز فراتر می نهد و وجود آزادی را در سراسر تاریخ نوع بشر انکار می کند و در ابراز این عقیده تا حدودی به مارکس نزدیک می شود: وضع تاریخی انسان با آزادی او هرگز سازگاری نداشته و تاریخ تمدن، سرگذشت پیکار طبقات محروم برای نیل به آزادی است. مارکس نظام طبقاتی را نشانه ای از نبودن آزادی در جامعه ی بشری می پنداشت و مارکزه علاوه بر این، حلقه های زنجیر نظام تولید بازدارنده را که بر پای اراده ی انسان سنگینی می کند را مخل آزادی او می پندارد. نظام تکنولوژی، آزادی را ضرورت حیاتی زندگی بشر تلقی نمی کند و از این لحاظ محور اصلی تفکر مارکوزه را جامعه ی گسترش یافته ی صنعتی تشکیل می دهد. از دید او تکنیک یک واقعیت تاریخی است، واقعیتی که وضع ویژه ای در طبیعت پدید آورده و زندگی بشر را دگرگون ساخته است. تکنیک به همان نسبت که در افزایش و تکامل ابزار تولید همت گماشته است ولی در عین حال بیهوده به همه ی چیزهای جهان، نظری سودجویانه افکنده تا آن پایه که واقعیت هستی انسان را در جهان از یاد برده و او را چون ابزار و وسیله ی تولید به حساب آورده است.

مارکوزه توسعه و تکامل اعجاب آمیز تکنولوژی را ناشی از علاقه به تامین هرچه بیشتر نیازمندی های راستین بشر نمی داند بلکه هدف تکنولوژی امروز را استثمار و بردگی انسان ها می داند و از این بابت است که این نظام دون پایه پیوسته بر کمیت نیازمندی های دروغین فرد می افزاید تا به بهانه ی تامین آنها، آزادی راستین او را نابود سازد. در جوامع پیش از تکنولوژی، بنیان شخصیت آدمی بر دو ساحت تن و جان استوار بود و روح تفکر و چون و چرا بر اعتبار شخصیت انسان می افزود؛ اما اینک روزگاری فرارسیده که واقعیت ذاتی و ماهوی انسان در قبال شیئیت و سودمندی اقتصادی او از یاد رفته و تکنولوژی از دو سو او را به بردگی سوق داده است، نخست مبدل ساختن او بدان گونه که ارسطو گفته به چیزی جاندار و سپس مجبور ساختنش به مصرف چیزهای بیهوده دیگر که برای او حاصلی جز تیره روزی،جنگ و ویرانی و خشونت در این جهان بظاهر بهره مند از رفاه مادی ندارند.مارکوزه در این اثر خود قصد بر آن دارد تا به ملامت انسان های از خودبیگانه ی معاصر بپردازد و ضرورت تفکر انتقادی و چون و چرا و طرد و انکار نسبت به ارزشهای زمانه را یادآور شود.

به زعم مارکوزه، بزرگترین بدبختی انسان امروز دگرگونی مفاهیم حقیقی آدمی و طبیعت و تبدیل آن به نوعی واقعیت تکنولوژیک است که پایان روزگاری را نشان می دهد که جامعه به فردیت و ساحت درون بشر ارج می نهد. در بخش پایانی کتاب،مارکوزه به تشریح مفصل نظریه ی انتقادی خود می پردازد. ظهور این نظریه را اصولا باید به حوزه ی فلسفی فرانکفورت در نخستین سالهای پس از جنگ  اول جهانی نسبت داد.نظریه ای که از دیالکتیک هگل و مارکس و نقد اقتصاد سیاسی معاصر نشئت گرفته است. مارکوزه با تبیین نظریه ی انتقادی خود نخستین گام را به سوی سازندگی جهان فردا برداشته است اما در تفکر او سازندگی جهان فردا به طرد و انکار نظامات اجتماعی امروز وابسته است.بالضروره باید ناخشنودی و پرخاشگری در اندیشه ها راه یابد و ارزشهای جوامع پیش رفته ی صنعتی که همگی مبتنی بر کمیت هاست، مطرود گردد و این یک ضرورت تاریخی است.ظهور چنین اندیشه ای مستلزم آگاهی و خردگرائی ویژه ای برتر از خردگرائی و آگاهی تکنولوژیک است. نظریه ی خودکامگی مخصوصا با نظام های اقتصادی و سیاسی معاصر پیکار می جوید و بر آن است تا فرد بشری را بدان حاکمیتی که پیش از این بر سرنوشت خویش داشته است بازگرداند و از تنگنای بی خبری و غفلت نجاتش دهد.

مارکوزه در توجیه نظریه ی خود گریزی به هنر می زند و نخست از این که جامعه ی معاصر با محتوای انتقادی هنر امروز به مبارزه برخاسته اظهار تاسف می کند و خاطنشان می سازد که در دوران پیش از تکنولوژی، هنر با ضوابط و ارزش های جامعه ناسازگار و بیگانه بود؛ به بیان دیگر هنر و ادبیات عامل شناخت جامعه ای پراکنده و لبریز از ناکامی ها بود و از این حیث موثرترین نیروی شناخت و خردمندی انسان ها بشمار می آمد. هنر نقشی انکار ناپذیر در پیدایش اندیشه ی طارد و نافی و شناخت بدبختیها و ناکامی های آدمی دارد.بعد از این که پیش بینی مارکوزه در مورد جنگ ویتنام و بحران کارگری امریکا به حقیقت پیوست،عده ای راه مبالغه پیمودند و بدو رتبت پیغمبری دادند و عده ای نیز از سر شوخی! او را پدر عصیانگری و مسول طغیان نسل جوان خطاب کردند. اگرچه او تحت تاثیر فلاسفه و متفکران پیش از خودش بوده، یعنی کسانی چون مارکس،هایدگر،هگل و هوسل و... اما با این حال در فلسفه ی انتقادی او بدعت های بسیاری می توان یافت مثلا آنچه مارکوزه از هایدگر پذیرفته: تلقی تکنولوژی چون واپسین تحقق مابعدالطبیعه در قلمرو واقعیت است.

توسعه ی تکنولوژی حاکمیت جامعه را بر افراد سخت استوار ساخته است. در این جوامع هرگونه جنبشی ناشی از شناخت تاریخی و به خاطر آزادی انسان کاری ناپسند تلقی شده است. جامعه ی امروز هرگونه تحول اجتماعی به معنای راستین آن را منع می کند و در واقع تحول اجتماعی پدیداری کاملا بیگانه است.هرگونه دگرگونی کیفی که به ایجاد نهادهای کاملا متفاوت با تشکیلات جامعه ی صنعتی منتهی گردد و شناخت تازه ای را در امر تولید و کیفیت زندگی بوجود آورد مسلما از سوی جامعه سرکوب می گردد. در این جوامع سیاست دوحزبی، سیستم حاکمیت جمعی را متزلزل ساخته است و از این قرار، بین نیازمندی ها و آرزوهای افراد با ضرورتها و نیازهای جامعه چندان رقابت و اختلافی موجود نیست و فرد در همه حال اسیر تحمیلات جامعه است.تکنولوژی با گرایش توتالیتاریستی آن، در برقراری اشکال تازه ی نظارت و روابط اجتماعی سهمی بس بزرگ داشته است. از رهگذر تکنولوژی ، فرایندهای فرهنگ و سیاست و اقتصاد در هم می آمیزند و سیستمی سرکوبگر را می آفرینند. اندیشه ای که امروزه در جوامع صنعتی حکومت می کند همانا ربط دادن زمان کار و فراغت انسان ها به نیازمندی های اقتصادی و سیاست و توسعه یا دفاع ملی و خلاصه حاکمیت ارزشهای مادی است که البته این طرز فکر بکلی نادرست و زیان بار است. جوامع صنعتی که سازمان های تکنولوژیک آن بر این پایه استوار باشد، کارش به توتالیتاریسم خواهد کشید. امروزه جامعه ی صنعتی به مفهوم سنتی آن آزاد نیست و امروزه از طریق بکار بردن مفاهیم ضد آزادی می توان به تبیین انواع جدید آزادی پرداخت. تنها هدف ارزنده ی تاریخ جانشین ساختن نیازهای صحیح به جای نیازهای غلط در یک جامعه است و رسیدن به این آزادی از قید و بند های نظام کاپیتالیسم مستلزم آگاهی اعضای جامعه و شناخت انواع بردگی است. گاهی دموکراسی و... را در این جوامع نشان آزادی می دانند درحالی که صرف انتخاب از میان چند چیز محدود هرگز دال بر وجود آزادی نیست. وسایل ارتباط جمعی امروزه، نقش موثری در همگام و همشکل ساختن نیازها برعهده دارند. امروز یک کارگر همان برنامه را تماشا می کند که یک کارفرما و... که البته این نشانگر از بین رفتن اختلافات طبقاتی نیست بلکه روشنگر خواستها و امیال هیات حاکمه و تسری این ضرورت ها به سایر اقشار جامعه می باشد. بدون شک بر این جامعه، اصل سودجویی عملی، نظرا و عملا، تسلط دارد و این خصوصیت آن را به صورت جامعه ای بسته درآورده است که در ورای جنب و جوش ظاهری آن، تسلط نظام ساکن و سرکوبگر تکنولوژیک  را می توان نگریست. لذا تضادهی موجود در تمدن جدید را باید در عوامل غیر منطقی خردگرایی ویژه ای که تحقق جوامع صنعتی را توجیح می کند، جستجو کنیم...

مارکوزه تحقق انقلاب را در جوامع پیش رفته ی صنعتی، امری حتمی و ضروری می داند و تلاش این جوامع را در سرکوبی روشنفکران،محکوم به شکست می داند. مارکوزه انقلاب آینده را همچون مارکس منتج از طبقه ی کارگر نمی داند چرا که کارگران و کشاورزان و گروه های متوسط در نظام تکنولوژیک مستهلک شده اند و به خاطر افزایش دستمزد و رفاه نسبی زندگی، به تسلیم و رضا و سازشکاری تن در داده اند.از آنجا که کارگران امروز با گروه های متوسط(بورژوا)حسن تفاهم و همکاری دارند و به سهم خود در راه گسترش استثمار و بهره گیری های نظام سرمایه داری فعالیت می کنند،هرگونه تفکر انتقادی و جهش انقلابی در جهان معاصر مواجه با شکست خواهد بود.اما مقاومت انسان های اندیشمند سرانجام سیطره ی تکنولوژی و کاپیتالیسم را در هم خواهد شکست و جامعه ای را بوجود خواهد آورد که در آن کوچکترین نشانی از بازدارندگی،سرکوبی و خشونت نتوان یافت.با این حال دشواری بزرگ فلسفه ی انتقادی مارکوزه، تحقق آرمان انقلابی یا به اصطلاح خودش، دگرگونی کیفیت جامعه ی صنعتی در آینده است، در شرایطی که جامعه نیروهای پرخاشگر و مخالف وضع موجود را نفی می کند، چگونه ممکن است نهادها و سازمان های آن معروض دگرگونی های بنیادین واقع شوند؟! او ضرورت تحول در شئون جامعه ی صنعتی گسترده را به این بیان طرح می کند: << همه ی این واقعیت ها،ضرورت دگرگونی عمیقی را در جوامع معاصر ثابت می کند چرا که توسعه،تکامل و نظام فکری این جوامع در اساس غیر منطقی بنظر می رسد. اندیشه و رفتاری که اکثریت مردم، خط مشی خود را بر آن قرار داده اند و در نتیجه به شرایط و اوضاع مستقر در جامعه تسلیم شده اند، هرگز راهگشای تفکر منطقی و پیدایش روحیه ی انتقادی نخواهد بود>>. بی شبهه تشخیص عقیده ی درست از نادرست، مصلحت واقعی از غیر واقعی، کاری است که هنوز اهمیت و اعتبار خود را از دست نداده است و تنها باید با روشی صحیح آن را اعمال نمود تا به نتایجی سودمند منجر شود.هر فرد باید این روش را بیاموزد و راه صحیح انتقاد را تشخیص دهد. مارکوزه معتقد است هرگاه دریافتهای تازه ای در جامعه ایجاد شود،تفکر انتقادی به شکل آگاهی تاریخی درخواهد آمد و در کلیه ی امور جامعه داوری خواهد کرد. تفکر انتقادی واقعیت تاریخی انسان را بازخواهد شناخت و حقیقت را از اشتباه و پیشرفت را از واپس ماندگی تشخیص خواهد داد. آنگاه که وجدان انتقادی به گفتگو بپردازد،با زبانی شناسا سخن خواهد گفت و جهان تبلیغات دروغین را به رسوائی و نابودی خواهد کشاند و دیگر شکل و بیان انتقادی مانند بیان تبلیغاتی فریبنده نخواهد بود و مردم را از تضادهای موجود و زیان های ناشی از آن بر حذر خواهد داشت.
نوشته شده در 1389/11/13 ساعت 06:17 توسط مجتبی لشگری نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت