تبلیغات
.: جامعه شناسان .::. Sociologists :. - داستان محبت
.: جامعه شناسان .::. Sociologists :.

وبلاگ رسمی دانشجویان جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی ، ورودی 1387 ، 1388 و 1389

بانویی در كوهستان سفر مى كرد كه سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا كرد. روز بعد به مسافرى رسید كه گرسنه بود.

بانو كیفش را باز كرد تا در غذایش با مسافر شریك شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در كیف بانو دید، از آن خوشش آمد و از او خواست كه آن سنگ را به او بدهد.

زن هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این كه شانس به او روى كرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست كه جواهر به قدرى با ارزش است كه تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى كند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانو را پیدا كند.

بالاخره هنگامى كه او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فكر كردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید كه چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده كه به تو قدرت داد تا این سنگ را به من ببخشى ...

 


نوشته شده در 1389/03/2 ساعت 14:43 توسط سعید سمیعی نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت